فراز هایی از زندگی اندیشمند فرزانه و شاعر آزاده غلامحسن اصغرزاده ( احسان ) قسمت دوم
فراز هایی از زندگی اندیشمند فرزانه و شاعر آزاده غلامحسن اصغرزاده
( احسان )
قسمت دوم
آزاد منشی و پاک اندیشی احسان زبان زد همگان بود . با همه ی حرمتی که به عام و خاص می نهاد ، هرگز اهل تعارف و مجامله کاری نبود . کلامی بسیار صریح و قاطع داشت . آنجا که سخن از حق و درستی بود ، احسان هم بود . علی وار به عدالت عشق می ورزید و از دروغ و دورنگی سخت بیزاری می جست . او برای دوستان و آشنایان ، معتمدی راستین و مشاوری امین بود . تمام دعوا های خانوادگی و اختلافات حقوقی اقوام و آشنایان به او ارجاع می شد . از این رو نزد همه ی کسانی که از دور و نزدیک او را می شناختند ، احترامی تمام داشت . این مقبولیت عمومی ، گروهی از دوستان را که بیشتر فرهنگی بودند وا داشت که در انتخابات " انجمن شهر " ، " انجمن شهرستان " و " شورای منطقه ای آموزش و پرورش بروجرد "در سال 1355 با اصرار فراوان نام او را در فهرست نامزدهای فرهنگیان درج نمایند . بدان امید تا به یاری او و جمعی دیگر از افراد خوش نام ، بساط سیاست مداران کهنه کار و همه سر حریف حاکم بر شهر را بر هم زنند و برای مردم رنج دیده ، به حساب خود حسابی باز کنند و اگر موفق شدند خدمتی بنمایند . این اصرار ، پای احسان را هم خواسته ناخواسته برای کوتاه زمانی به دنیای سیاست باز کرد . دنیایی که هرگز به آن تعلق خاطر نداشت .
تا سر در آوریم ز ته توی کارها رفتیم در میان سیاست مدارها
نو باوگان خط سیاست چو خم به جوش چون می فروش حوصله ی کهنه کارها
یک عده روی صحنه به رقص سخنوری یک عده پشت پرده به تمهید کارها
می تاختند بر شرف و عرض همدگر می باختند بر سر مردم قمار ها
هر جفت شان ز نیم نفر بی بهاترند این تک سوارهای کم از نی سوارها
فریاد را چو راه به تزویر بسته اند باید که در سکوت نوشت این شعار ها
باید ز دست سایه نشینان این دیار بیرون کشید با همه قدرت مهارها
رقیب که سال ها بود با استفاده از ابزار های رایج اهل سیاست در شهر یکه تازی می کرد ، حضور چهره ی خوش نامی چون احسان را برنتافت و با کار شکنی و بهانه جویی ، او و برخی از یارانش را به کناره گیری از صحنه ی انتخابات وا داشت تا مهار کارها را همچنان در دست خود داشته باشد . اما تنها چند ی بعد ، در بحبوحه حوادث انقلاب اسلامی سال 1357 تاوان خود خواهی های خود را بس گران پرداخت . خلق به جان آمده ، آمده بودند تا با همه ی قدرت ، مهار کارها را از دست سایه نشینان بی درد دیار به در آوردند . در این میان ، جمعی ماجراجو یان و فرصت طلبان به خانه و حریم تنی چند از سرشناسان آن گروه رقیب یورش بردند . اموال شان را غارت کردند و زندگی شان را به خطر افکندند . شنیدن خبر آنچه که توسط گروهی اوباش بر آن رقبای مغرور پیشین رفت ، احسان را به شدت اندیشمند و نگران ساخت ، چه خوی احسان ، با انتقام جویی آشنایی نداشت . او که مروت را علی گونه می پرستید ، نه تنها لب به اعتراض گشود که بسیار کوشید از طریق برخی افراد صاحب نفوذ از تندروی ها مانع شود اما تند باد حوادث چنان شدت گرفته بود که هر طبع معتدل و عقل اصلاح گری را از سر راه خود به کنار می زد . این تند روی ها ، دگر باره احسان را به کنج خلوت خود کشاند و تا پایان عمر از این خلوتگاه هرگز خارج نشد :
در صف رعونتی است جماعت شکن بگذار تا نماز فرادا کنم
* * *
احسان از نوجوانی به کار پرداخت. چندی منشی یکی از اطبای شهر بود و مدتی دستياری یکی از تجار را بر عهده گرفت . یک سالی را در خرم آباد نزد یکی از خویشان به کسب گذراند . چند سالی را نزد دایی بزرگش ، مرحوم حاج ماشاءالله سلطانی در کارگاه قنادی مشغول شد . و سرانجام خود حجره ی آجیل فروشی به پا کرد ، کاری که پیشه ی پدرش بود . اما در این پیشه خیلی نماند و با تغییر محل حجره ، حرفه راهم تغییر داد . اين تغيير و تحول به تكرار كشيد . گاه خود مستقلاً به کسب می پرداخت و گاه با یکی از برادران طرح شراکت می ریخت ، شراکتی که در پایان با رضایت خاطر و صرفه ی کامل آن شریک همراه می شد !
احسان با بهره مندی از هوش فراوان و شم اقتصادی عالی و نیز داشتن تجارب ارزنده ای که پس از سالها کسب و کار در بازار به دست آورده بود همواره موفق بود . با این همه ، هیچ گاه دل به گرو کسب نسپرد و در مکاره بازار زمانه به بند و بست سرگرم نشد ، حتی بدان فکر هم نکرد . درست کاری و انصاف تا وا پسین لحظه های عمر بسان دو همزاد با احسان همراه بودند . او لذت کسب ثروت های باد آورده را به اهلش واگذاشته بود . در اندیشه ی بلند او پاس حرمت و حقوق انسان ها بالاترین جایگاه را داشت . هرگز از مدار حق طلبی و قناعت خارج نگردید و دامان خود را به نا پاکی های مرسوم اهل سوق نیالود . زمانی یکی از بازارگانان عمده در بازار تهران به جد و اصرار فراوان از او خواست تا با پشتیبانی بی دریغ اش ، رقیب اصلی را از میدان بدر کند و انحصار پیشه ی آجیل فروشی را در شهر به دست گیرد . در پاسخ ، احسان تنها خندیده بود :
کنار سفره ی رنگین که رنگ خون کسان داشت به جست و خیز نماندم ، به خیز و جست گذشتم
نه در لباس فروشنده نه به نام خریدار سبک چو عمر ز بازار بند و بست گذشتم
در ورودی این صحنه راه فتح شما باد من از خروجی پیروزی و شکست ، گذشتم
احسان در خرداد ماه 1339 ازدواج کرد . حاصل زندگی مشترک ، سه دختر و دو پسر بود که یکی پس از دیگری قد می کشیدند و پدر را به اندیشه ی فراهم کردن اسباب راحت شان وا می داشتند . به ناچار در سال 1364 ضرورت خرید خانه ای بزرگ تر و مناسب تر را بهانه قرار داد و حجره اش در خیابان سعدی بروجرد را فروخت و برای همیشه با دنیای کسب وداع گفت ، دنیایی که با آن سخت بیگانه بود . از این پس به خواهش دوستی صمیمی در کارخانه ی آرد به انجام امور دفتری مشغول شد . به این ترتیب :
آن ذوق شعر و شوق سخن سازی شد حرف و نقل سیلو و خبازی
____
مرا سی سال طی شد عمر در هر کار ، سالی چند به هر مغازه ای هر چند سالی در خیابانی
در آن کاری که می کردم پس از چندی نه خیلی دیر علم می گشت در آن حرفه بیش و کم رقیبانی
مزاج من ندارد سازگاری چون به در گیری نه دل بستم به یک کار و نه چسبیدم به دکانی
فضای شهر را چون یافت روی سینه ام سنگین حوالت آسمانم داد روزی در بیابانی
سرشتم داشت چون با آب و خاک مردمی پیوند فلک خرد و خمیرم کرد بهر لقمه ی نانی
مگر تا لقمه نان خورده از من باز بستاند همی ایدون مرا بنشانده جای آسیابانی
* * *
احسان در شعر سرودن توانایی بسیار داشت . بار ها در محافل دوستانه در بروجرد ، یاران این توانایی را ولو به شوخی محک زده بودند . دوستی دیرین ، احمد انتظاری نقل میکند که شبی در حضور احسان واژه های بسیار نا مانوسی که به ذهن می رسید را طرح میکردیم و از او می خواستیم با آن واژه ها رباعی بسازد و احسان فی البداهه با آن ها رباعی می ساخت . حاصل آن خواستن ها و پاسخ احسان سه رباعی زیر شد :
1 ) احمد ، هلی کوپتر ، ماه ، ثریا
احمد چو نمود عزم معراج شهود رخصت به براق هلی کوپتر فرمود
خورشید شرف ز عرصه ی ماه گذشت صد لمعه ی نور بر ثریا افزود
2 ) گل ، لیوان ، دم باریک ، جارو
تا دختر گل خفته در آغوش بهار لیوان بلور و می گلرنگ بیار
فرصت بشمار چون بود دم باریک برخیز و الم بر دم جارو بسپار
3 ) ذرت ، قو ، قند ، تیشه
ای طعنه زده به رنگ ذرت مویت چون سینه ی قو نرم بر و بازویت
شهدی است ز قند عسکری لعل لبت صد تیشه به ریشه ام زده ابرویت
احسان شعر سرودن به هر دو سیاق کهن و نو را تجربه نمود . شاید از نخستین سرایندگان بروجردی بود که به رغم تسلط کامل به سرودن اشعار با اوزان عروضی از عهده ی سرودن شعر نو به شیوه ی نیمایی هم به خوبی برآمد . سروده های نو او به زودی مورد توجه جوان ها قرار گرفت و سبب شهرتش به عنوان شاعری نو پرداز شد . او که بر متون ادب فارسی به ویژه دیوان های اشعار گذشتگان به خوبی اشراف داشت در بیشتر قالب های شعری طبع آزمایی کرد . در این میان توانایی شگفتی در سرودن اشعار موشح داشت . اشعار موشح احسان نه تنها در حروف ابتدای هر بیت هماهنگی داشت بلکه این هماهنگی را در حروف انتهای مصرع های اول و ابتدای مصرع های دوم نیز حفظ می کرد! خود در اين باره مي نويسد :
« من به مناسبت هاي گوناگون قطعاتي موشح سروده ام كه با موشحات گذشتگان متفاوت است . بدين صورت كه توشيح را درابتدا و انتهاي مصاريع تعميم داده ام . با قيد اين كه قافيه در حوزه ي صنعت توشيح نمي تواند قرار گيرد . من حروف مقيد توشيح را با معاني دلخواه هم آهنگ كرده ام به صورتي كه شنونده و خواننده تقيد و تكلفي را هنگام خواندن يا شنيدن احساس نمي كند . اين توضيح را بدان سبب دادم كه خواننده ي اهل ذوق از اشعار موشح لذت بيشتري ببرد . اين نكته را را هم بگويم كه در عرف صاحب نظران اين گونه اشعار را تفنن و نوعي خود نمايي ادیبانه مي پندارند . اما به نظر من اين تعريف درست نيست . زيرا شعر را به هر صورت كه ارابه بدهی مي توان آن را نمایش قدرت خواند . »
ظاهراً پیش از وی کسی بدین گونه شعر موشح نگفته است . آنچه این شگفتی را دو چندان می نمود توانایی عجیب او در سرودن چنین اشعار موشحی به صورت کاملاً بداهی بود ! شبی در منزل یکی از دوستان بروجردی ساعاتی را با استاد رضا یغمایی به گفت و شنید مشغول بود . احسان تحت تاثیر گرمی سخنان یغمایی و رفتار صمیمی او سه بیت زیر را بداهتاً سرود :
ریخت شد سرریز مینا ، ریختم یا ریختی ای ز چشمت راز جان پیدا دلم را ریختی
ضرب شستت را بنازم ای نگاهت سوز داغ یافتی هر برق ایمان سوز در ما ریختی
از شراب نرم جوش ذوق در مینای نظم یاد یاران سخن ، ها ریختم ها ریختی
یغمایی چون متوجه توشیح شعر گردید که به نام خود او « رضا یغمایی » سروده شده بود بی اختیار گریست و به تحسین احسان پرداخت . شخصیت اخلاقی و ادبی احسان ، یغمایی را چنان تحت تاثیر گذاشت که در بازگشت از بروجرد و اولین دیدارش با زنده یاد استاد حمیدی شیرازی ، کشف احسان و توانایی اش در شعر سرودن را به عنوان تحفه ی سفر به پیش گاه استاد بزرگ برده و چنان در وصف احسان سخن گفته بود که بزرگ استاد ادب فارسی را به اعجاب وا داشته بود که چگونه ممکن است چنین کسی در شهری مثل بروجرد بوده و حمیدی از وجود ش بی خبر مانده باشد! سخنان محبت آمیز حمیدی شیرازی انگیزه ای شد که احسان قصیده ی محکم در مدح استاد سرود و برای وی ارسال کرد . اما مرگ استاد حمیدی شیرازی این آشنایی دیر هنگام را خیلی زود به پایان برد .
* * *
" قطعه " مناسب ترین قالب برای بیان اندیشه های احسان بود . قطعه های احسان همگی مضمونی اجتماعی دارند . اگرچه شاعر نام آور شهر ز بد حال « با خود به کنار آمده و گوشه نشین » بود اما در همین جامعه و با همین مردم زندگی می کرد و از ژرفای غم های پنهان تا شادی های آشکار شان را آگاه بود . نیک می دید که انسان امروزی به رغم پیشرفت های شگفت آور مادی در عرصه ی اخلاق اجتماعی به سرعت از انسانیت خود دور می شود . سرد مهری ، خود پرستی ، دو رویی ، کم خردی ، کینه توزی ، کژ اندیشی و از همه بدتر « بی دردی » چه بد گریبان جامعه ی بشری را گرفته و زندگی را بر مردم خردمند و پارسا سخت کرده است. افسوس و دریغ آن است که این « بیداد آباد » بر همه ی پهنه ی جغرافیای زندگی آدمی سایه گستر انده و ظاهراً استثنایی را باقی نگذاشته است . از این رهگذر است که شعر احسان حدیث رنج و درد است و قطعه های او از خون جگر مالامال:
دلم از این همه سردی هزار خانه ی زخم است کجاست شعله ی دردی که خون بر آن بچکانم
_
عین واقع بود ، تخیل نیست زندگی قابل تحمل نیست
سبد و تاج و دسته گل هست در دلی ذوق دیدن گل نیست
جلوی چشمها همه خون است بحث بغداد و قدس و کابل نیست
_
راستی هر چه کاملش خوب است عقل کم ، مایه ی عذاب من است
کند فهمی عجب بلای بدی است عشق معصوم و نفس بد مست است
من ا ز این کوچه زود می گذرم چه کنم گاه کوچه بن بست است
_
با این همه :
ز دست غیر ننالیم ، اگرچه خانه خرابیم همان حکایت برزیگر است و کشته درودن
_
داد کم کن که در این پهنه ی بیداد آباد داد اینجاست که خود اهریمن بیدادیم
کار ما داد و ستد بود به هر پست و مقام زین یکی رشوه گرفتیم و به آن یک دادیم
زندگی مرد با درد و رنجی وصف ناشدنی همراه شده بود . این درد و رنج احسان را بسی زودتر از معمول پیر و کم توان کرد : « جسمم ضعیف شده و جانم ضعیف تر »
در این میان ، زخم کهنه ی سینه که سال ها آزارش می داد ولی به تحمل آن خوی گرفته بود ، مجال یافت تا تنفس را برایش دشوارتر سازد. پس از چند سال سازگاری با درد بیماری و رنج پیری در 9 تیر ماه 85 از پی نارسایی ریوی از پا فتاد و به بخش فوریت های پزشکی بیمارستان امام خمینی (ره) بروجرد منتقل شد . چون پزشکان نتوانستند کار زیادی برای زنده ماندنش انجام دهند به ناچار به خرم آباد اعزام شد و در بخش ICU بیمارستان تأمین اجتماعی این شهر بستری گردید . پس از چند روزی حالش بهبودی نسبی یافت و از بیمارستان مرخص و در خانه بستری شد . خانواده اش که به وعده های پزشکان معالج امید ها بسته بودند برای بهبودی حالش هر تلاشی به کار می بستند . اما مرد به خلوت می گفت :
« فرصت به سر آمده است »
بی محابا مرگ را نهیب می زد :
بیا و ضربت آخر ز من دریغ مدار اگر دلت خنک از انتقام می گردد
و مرد در نخستین ساعات بامداد دوشنبه 20 شهریور 1385 به خوابی رفت که همواره آرزو می داشت، خواب ابد :
خدا کند که شود منتهی به خواب ابد شبی که خواب ببینم ز بند رسته شدم
دفتر زندگی احسان بسته شد اما دفتر اندیشه او فرا روی اهل خرد گشوده گشت تا گواه صادقی باشد بر سخن شاعر شیرین گفتار ، اقبال لاهوری :
ای بسا شاعر که بعد از مرگ زاد
چشم خود بر بست و چشم ما گشاد
بروجرد پاييز ۱۳۸۵