فراز هایی از زندگی اندیشمند فرزانه و شاعر آزاده غلامحسن اصغرزاده ( احسان ) قسمت اول
فراز هایی از زندگی اندیشمند فرزانه و شاعر آزاده غلامحسن اصغرزاده
( احسان )
قسمت اول
« تنها خداست که می ماند ، خدایی که سکون سکوت را در صدا شکست و سخن را آفرید تا گوهر صدا را بنمایاند و بایسته دید این امانت را به انسان بسپارد .»
غلامحسن اصغرزاده متخلص به احسان به سال 1313 در بروجرد زاده شد. پدرش عبدالکریم به پیشه ی آجیل فروشی اشتغال داشت. ظاهرا" او نخستین کسی بود که این پیشه را در بروجرد رونق داد و چون سلامت نفس و درستکاری اش را همگان می دیدند ، مورد حرمت دیگران قرار داشت. احسان از خرد سالی راهی مکتب و مدرسه شد و خواندن و نوشتن را آموخت و با متون ساده ی ادبی آشنا گردید . از همان بچگی به " میرزاغلامحسن " مشهور شد. در گذشته رسم بود به آنان که ره درس و علم پیش می گرفتند و با امور حسابداری زمانه آشنا می شدند ، میرزا بگویند. این لقبی بود که مادرش تا زنده بود ، پسر را بدان صدا می کرد : میرزاغلامحسن . تردید نیست که اگر این میرزا غلامحسن به تحصیلات رسمی فرصت می یافت ، امروزه روز در شمار استادان به نام فرهنگ و ادب ایران زمین مي بود . به ویژه آن که با داشتن طبعی ظریف و ذوقی لطیف در سخن گفتن و شعر سرودن ، از همان نوجوانی شگفتی دیگران را برانگیخته بود . اما تقدیر به گونه ای دیگر رقم خورد . مرگ پدر در زمانی که میرزاغلامحسن تنها 18 سال داشت ، مسیر زندگی اش را به کلی دگرگون ساخت و میرزای جوان به صورت تمام عیار به کار و کسب پرداخت . سرپرستی مادر ، 7 برادر و يك خواهری که همگی از او کوچکتر بودند ، وظیفه ی بسیار سنگینی بود که ناخواسته بر دوشش گذاشته شد. خود در اين باره مي نويسد :
« من سرپرستی خانواده را بر عهده گرفتم . سرپرستی که از نظر تجربی هیچ چیز از زندگی نمی دانست . با همه ی اشتباهات زندگی را ادامه می دادیم . برادران هم یکی پس از دیگری به میدان کار آمدند . به هر صورتی بود حرمت خانواده را حفظ کردیم . »
حرمت خانواده حفظ شد اما دشواری های اداره ی چنین خانواده ی پر جمعیتی آن هم در زماني كه سدي هولناك از انواع محدويت ، زندگي را بر مردمان عادي سخت ساخته بود ، گاه روح حساس سرپرست جوان را چنان متاثر و اندوهگین می ساخت که مرگ را آرزو می داشت :
ای مرگ بیا ز زندگانی سیرم ای عمر سرا کزین سرا دلگیرم
تقدیر چرا برای من خواست چنین با لله که به جایی نرسد تدبیرم
اما جوان به جهان معنا و خدای جهان ایمانی راسخ داشت و پیشامد ها را هر چند تلخ ، آزمونی الهی می دانست . دل آگاه بود که ان مع العسر یسرا ( س 94 - 6 ) با چنین باوری ژرف ، امید به زندگی در وجودش شعله ور گردید . از خود گذشتگی برای آسایش مادر ، خواهر و برادران آتش این شعله را برافروخته تر می ساخت . مجدانه به کار و تلاش پرداخت و با هر زحمتی که بود بر دشواری های زندگی چیره آمد . بالندگی برادران و توفیق نسبی شان در زندگی ، به زودی تلخی رنج آن سال ها را برایش گوارا نمود .
* * *
کار و کسب ، میرزای جوان را از ذوق و شوق سخن پردازی جدا نساخت . او این سال ها را بیشتر در مجالس مذهبی آن روز به سرودن اشعار در مدح و رثای بزرگان دین سپری کرد . مدت ها در جلسات تجوید قرآن شیخ مفیدی حضور یافت و زمانی طولانی به هم نشینی با وعاظ و سخنرانان دینی گذراند . از همین رهگذر به مجلس خطابه ی مرآه الصفا کشیده شد . مرآت روحانی فاضل ، هنرمند و صاحب ذوق بود . ظاهری بس آراسته داشت . همواره لباس زیبا و خوش رنگ و بی اندازه پاکیزه به تن می کرد . کلامش زیبا و دلنشین بود و به واسطه ی تسلط بر متون ادب فارسی و عربی گاه سخن ، لطایف و ظرایف را به گونه ای زیبا به کار می بست . اين روحاني فاضل با خرافه هایی که به نام مذهب وسیله ی سرگرمی عامه را فراهم می نمود ، میانه ای نداشت و گاه بر منبر چنین پیرایه هایی را به نقد می گرفت . اين ویژگی ها میرزای جوان و جستجو گر را شیفته ی مرآت ساخته بود . آشنایی با مرآت به رابطه ای نزدیک و صمیمی تبدیل شد . با مرآت بود که سیر در دنیای بی پایان اندیشه را آزمود و جان و خرد را از بستگی و جمود بیرون برد . در این سیر خوش بدانجا رسید که اندیشه هم از رفتن بازماند ، دیگر دل بود که سوی بی نهایت می شتافت :
« هر چه پیشتر می رفت ، بیشتر احساس سبکبالی می کرد . علایق رنگ می باختند ، ذائقه طعم معنی می چشید ، سروشی در جانش می سرود : به کجا چنین شتابان ؟ چه می جویی ؟ که را می خواهی ، مقصدت کجاست ؟ »
و خود بر زبان جاری می ساخت :
« پشت این گنبد بی پایه و سر
پس این خیمه ی بی روزن و در
در همانجا که خرد را ره نیست
کس به کیفیت آن ، آگه نیست
در همانجا که اگر مرغ خیال
عزم پرواز کند
سوزدش آتش حیرت پر و بال
در همانجا که سرا پرده ی غیبش گویند
عارفان راه به سویش پویند ... »
« احساس غریبی داشت.... زلال نگاهش تا فراسوی افق جاری شد . ا آنچه را که سالها می انگاشت به معاینه می دید . »
اینک او انسانی دیگر شده بود . گر چه از سنین جوانی چندان فاصله نگرفته بود اما نگاهش به هستی ، نگاه پیران فرزانه ای را مانند بود که پس از سال ها سیر و سلوک معنوی دنیا را با تمام جاذبه های دل فریبش به هیچ می انگاشت :
ز شب شباب عمرم نگذشته گر چه پاسی نه به هستی اعتنایی نه ز نیستی هراسی
نه به کام دل دعایی ، نه ز لب نوای عجزی که همه جهان نیرزد به ندای التماسی
غرض از وجود انسان اگر این نمود رنج است چه پدیده ی تباهی چه اصول بی اساسی
به حریم قدس ما را که دلیل راه گردد که دلم نیاز دارد به سرودن سپاسی
به کتاب شعر خلقت غنی و فقیر مانا که دو معنی اند و لفظی به مثابه ی جناسی
همه شب لباس راحت شده خصم خفتن من چو فقیر تیره روزی که خزیده در پلاسی
ز جهان واقعیت نه عجب که دور ماندی تو که بنده ی گمانی تو که برده ی قیاسی
* * *
در اوایل دهه ی چهل و با ورود زنده یاد هادی حایری ( کورش ) به بروجرد ، زمینه ی تشکیل اولین مجمع ادبی در بروجرد فراهم شد . حایری که هم شاعر بود و هم نویسنده و محقق و در آن سال ها به عنوان رئیس اداره ی غله به بروجرد آمده بود ، کوشید تا با شناسایی شعرای شهر ، يك محفل ادبی به وجود آورد . با تلاش او همه ی آنانی که طبع شعر سرودن و ذوق ادبی داشتند گرد هم آمدند و مجمع شعرای شهر با نام انجمن ادبی دانشوران را تشکیل دادند . احسان در باره ی آشنایی با حایری می گفت :
« مرحوم حایری در همان اوایل سکونت در بروجرد ، نام و نشانیم را از برخی آشنایان شنیده بود و علاقه داشت مرا ببیند . روزی برای دیدنم به حجره آجیل فروشی ام آمد. ساعتی را به گفتگو در باره ی شعر و ادبیات گذراندیم . در همین نخستین جلسه ی آشنایی ، از من پرسید که به چه نامی تخلص می کنم ؟ به او گفتم من تخلصی ندارم ، گفت که امروز به من بسیار محبت و احسان کرده ای ، همین تخلص را انتخاب کن ، احسان . »
احسان ، باستانی ، جهانگیری ، حزین ، رشیدی آشتیانی ، شاداب ، صابری ، عالم زاده ، فیروزی ، کوشا و معماری از اعضای همیشگی انجمن ادبی بودند . نشست های هفتگی انجمن سه شنبه ها در محل کتابخانه ی عمومی شهر بر پا می شد . سروده های تازه اعضا خوانده می شد و مورد نقد و بررسی قرار می گرفت . دانش گسترده ی ادبی ، ذوق لطیف هنری،مطالعات عمیق فلسفی و عرفانی و به ویژه بهره مندی از ذهنی پویا و دیدی نقاد ، احسان را چهره ی شاخص انجمن کرده بود . در جلسات نقد اشعار حاضران ، کلام آخر را او بر زبان می راند و چون همگی از مقام ادبی اش آگاه بودند و به انصافش در نقد باور داشتند رای او را به جان می پذیرفتند . با این همه ، او فروتنانه خود را عضو کوچک انجمن می دانست و حرمت همگان ، به خصوص جوان تر ها را به زیبایی تمام پاس می داشت . چه معتقد بود :
عرض ادب از هنر است آیتی بی ادبی باشد عرض هنر
در همین زمان و از رهگذر انجمن ادبی شهر بود که با زنده یاد مهرداد اوستا آشنا شد . مقام اخلاقی و شان ادبی احسان سخت مورد توجه اوستا قرار گرفت . اوستا در چهره ی احسان ، اوستایی دیگر می دید که بدون حضور در کلاس درس دانشگاه به بالاترین سطوح ادبی رسیده بود . اوستا به احسان ارادتی تمام داشت چنان که در محافل و جلسات او را بر خود مقدم می داشت . درج نام احسان در کنار بزرگان ادب معاصر ایران زمین ، در کتاب گران سنگ تیرانا جلوه ی دیگری از ارادت اوستا به احسان بود .
با منتقل شدن حایری از بروجرد ، انجمن ادبی دانشوران تعطیل شد اما انجمن دیگری به صورت غیر رسمی و خود جوش در حجره ی احسان تشکیل گردید . بیشتر روزها دوستداران شعر و ادب پارسی و آنان که ذوق سرودن داشتند ، عاشقانه به سوی حجره ی او می شتافتند . و احسان با رویی گشاده ، حضور این دوستان و آشنایان را به گرمی پذیرا می شد. او باور داشت که :
راهی به بهشت بی در و دربان است بوی خوش آشنا ز هر سو که وزید
شمار حاضرین در این شبه انجمن گاه به بیش از ده نفر می رسید و نشست های آن تا پاسی از شب گذشته ادامه می یافت . هر چند برخی از خویشان به این شبه انجمن به طعن ، شعبه ی تعریف لقب داده بودند اما اهل فکر می دانستند که همین شعبه ی تعریف ، مهم ترین محفل ادبی شهر است . بعد ها دکتر روزبه شاعر و محقق به نام ،در خاطرات خود از احسان ، به این نکته اشاره کرد که در دوره ی نوجوانی و جوانی سروده های خود را در همین حجره برای احسان می خوانده است تا نظرش را بداند . این محفل گرم و صمیمی تا هنگامی که احسان به کسب اشتغال داشت ، استمرار یافت . ( ادامه دارد )